یه روز خوب!
اومدم با چندتا عکس از ارشیای نازم .دو سه روز پیش داشتیم سر ظهر برمیگشتیم خونه که خیلی اتفاقی و بدون برنامه ریزی قبلی تصمیم گرفتیم ناهارمونو توی پارک بخوریم! آقای همسر زحمت خریدن ناهارو کشید و با امکانات داخل ماشین یه پیکنیک ساده رو برگذار کردیم.هوا خیلی خوب بود و محیط پارکم آروم و تمیز ... به ارشیا واقعا تو اون چند ساعت خوش گذشت. کلی دُوید و بازی کرد ... با اینکه از قیافش خیلی راحت میشد فهمید که خسته شده ولی اصلا دلش نمیخواست بریم خونه.آخرش با کلی وعده و وعید راضیش کردیم به خونه رفتن ، در عوض اونم از ما کلی قول گرفت که زودِ زود دوباره بیایم اینجا. پسرکم! با اینکه تقریبا مطمئن بودم به این زودیا...
نویسنده :
مامان سمیه
17:57
سفرنامه حج (مکه)... قسمت چهارم
چهارشنبه ... 14 فروردین 1392 امروز ظهر نیم ساعت قبل از اذون رفتیم بیرون که برای نماز جماعت بریم مسجدالحرام . ولی هرچی منتظر شدیم اتوبوس نبود . و به ناچار برگشتیم هتل.ولی برای نماز جماعت مغرب تونستیم بریم.من طبقه پایین نماز خوندم که مخصوص خانوما بود و مهدی و ارشیا هم روبروی کعبه. بعد از نماز مغرب رفتیم طبقه بالا و یه خورده نشستیم . نماز عشا رو منو ارشیا همون طبقه بالا خوندیم و مهدی هم دوباره رفت روبروی کعبه.خوش به حال آقایون.خیلی دوست دارم یه جایی نماز جماعتمو میخوندم که کعبه رو ببینم ولی هنوز جاشو پیدا نکردم. ارشیای گلم این دو روزی که رسیدیم مکه هم داره باهامون همکاری میکنه و پسر خوبیه. پنج شنبه ... 15 فروردی...
نویسنده :
مامان سمیه
13:09
این روزهای ارشیا ....
عزیز دل مامان ، فرشته ی نازم ! اومدم از این روزات یکم بنویسم واست.دیگه حسابی بزرگ شدی.خیلی وقتا یه حرفای عجیب غریبی میزنی که منو بابایی شاخ در میاریم. دیروز بهت گفتم بیا بریم رو تراس.میگی این چه وقته تراس رفتنه؟ بشین کاراتو بکن!!! امروز دیدم تو فکری....بهت گفتم چی شده مامان؟میگی : چرا اون مغازه دارای عَرب که اسباب بازی میفروختن یاد نداشتن بگن اینا چنده ، همش میگفتن خمسه ریال...خمسه ریال !!! (پنج ریال ).فک کنم ازین خمسه ریال خوشت اومده.چون بعضی وقتا که تو حال خودتی همش تکرارش میکنی چندتا از رفتاراتم این روزا واست عادت شده دیگه... مثلا : اینکه با...
نویسنده :
مامان سمیه
20:58
لغت نامه ارشیا...
عزیز شیرین زبون مامان! کوچولوتر که بودی خیلی از شیرین زبونیهاتو تو یه کتاب قشنگ به اسم ( کودکی نامه ) نوشتم.به اضافه خیلی چیزای دیگه مثلا همه اولین ها..... . حالا میخوام قسمت (واژگان خاص من) رو منتقل کنم اینجا.البته همشون مال همون اولاس که حرف زدنو شروع کرده بودی و منم همه جا مترجمت بودم! سلام............سنام *** گریه .........یِ یِ *** بدجنس ....... بَن جس تلویزیون.........توموزون ** گاو.........داب **** فوضول ......فوفول زنبور............بیز **** غورباقه ....قوقور ...
نویسنده :
مامان سمیه
18:06
باغبونیِ منو ارشیا
یکی دو هفته ای میشه خیلی بیشتر گُلامو دوست دارم.اصلا مهرشون بدجور افتاده به دلم همش بعداز ظهرا با پسرکم یه سر میریم رو تراس و یه دستی به سر و گوششون میکشیم. این وسط بیشتر از من به پسرکم خوش میگذره.حسابی خاک بازی میکنه قبلا اجازه نمیدادم خودشو زیاد کثیف کنه ولی حالا که میبینم خیلی خوشش میاد میذارمش به حال خودش. اینقد وَر رفتن با خاکِ گلدون و بیلچه رو دوست داره که تو مدتی که تو تراسیم بیشتر از 20 بار میگه مامان خیلی دوسِت دارم که اجازه دادی از این بازیا بکنم.اینقد این جمله رو میگه که واقعا خجالت میکشم ازین که بعضی وقتا دعواش میکنم. چه کنم؟ چاره ندارم...یه وقتایی واقعا با کاراش رو اعصابمونه. ولی از حق نگذریم خیلی بچه ی ...
نویسنده :
مامان سمیه
21:53
سفرنامه حج (مکه) .....قسمت سوم
سه شنبه..... 13 فروردین 1392 اولش قراربود من با گروه اول برم واسه طواف و مهدی بمونه با گروه دوم، ولی تصمیممون عوض شد. مهدی صبح ساعت 5 نیم رفت نماز جماعت هتل و صبحونه و با کاروان رفت واسه اعمال. منم ارشیا رو با ز حمت خیلی زیاد بیدار کردمو رفتیم صبحونه خوردیم.ساعت 10 مهدی رسید هتل و یکم استراحت کرد. بعد از ناهار منم یه استراحت کوچولو کردم .قراره ساعت 9 طبقه همکف باشم که برم.امروز خیلی بهم سخت گذشت . اصلا فکر نمیکردم مُحرم بودن اینقد مشکل باشه. همش باید مواظب باشم کاری نکنم که احرامم خراب شه.بدتر از اون اینه که یه روز از مکه رو از دست دادمو باید تو هتل بمونم! طبق قرارمون همه کسایی که صبح نرفته بودن پایین...
نویسنده :
مامان سمیه
13:47
زبان دوم !!!
پسر نازم . میدونم باید خیلی زودتر از این شروع میکردم و باهات زبان انگلیسی رو کار میکردم ولی تا به خودم اومدم دیدم بزرگ شدی و هیچ کاری نکردم.البته چند باری گذاشتمت مهد ولی اصلا دوست نداشتی . اگه اونجا میموندی حتما تا حالا یه چیزایی یاد گرفته بودی! حالا چند هفته ای میشه دارم بهت یاد میدمو خیلی متعجبم از این هوشت! یه بار که میگم حفظ میکنی. سعی میکنم زیاد بهت فشار نیاد تا دلتو نزنه. امیدوارم تو هم کمک کنی و آروم آروم با هم پیش بریم. دوستای خوبم! اگه پیشنهادی دارید واسه بهتر یاد دادن ، استقبال میکنم !!! الان که 3سال و 5ماهته این لغتا رو حفظی : ٣٧ تا ! گاو ...
نویسنده :
مامان سمیه
19:03
یه رُز خوشگل واسه پسرم.
نفس من خیلی دوسِت داریم. خیلی بیشتر از اون چیزی که فکر میکنی.خیلی خیلی زیاد.... ارشیای من چند وقتی میشه عادت کردی با همه شعر و ترانه هایی که میشنوی هم خونی م یکنی! یعنی اولش ما همخونی میکردیم و تو حسابی عصبانی میشدی و میگفتی سَدِ صدا (سرو صدا ) نکنید دارم گوش میدم.... تا اینکه آوردمت تو راه مثلا الان سریال ساختمان پزشکانو شبکه تماشا هرشب میذاره که بیشت...
نویسنده :
مامان سمیه
13:31








